از آبجی کوچیکه به تویی که...
خواستم که با چندتا نقطه خلاصه کنم هر چی اسم و عنوان و خصوصیتی که به یادم مییاد وقتی اسمتو می شنوم یا میبینم بین یه عالمه شعرو غزل ولی...(دیدم بازم باید واست نقطه چین بزارم مثه حالا........)نمی شه ۱۸ سال زندگی کردن با تو رو تو چندتا نقطه که واسه ی تو بی معنی و واسه من یه دنیا معنی خلاصه کرد.خواستم تو چندتا نقطه بگم چه قدر دلم واست تنگ شده دیدم بازم نمی شه...نمی دونم این چند روزه چم شده که فقط تویی .......شاید چون بعد از این سه ماه که رفتی واسه اولین باره که به خودم اجازه دادم دلم واسه آبجی بزرگم تنگ شه!آبجیه من دلم برات یه ذره شده دلمون برات یه ذره شده! ما هیچ وقت به خودمون اجازه نمی دیم تلفنی بگیم چه قدردلمون واست تنگه!(هر چند که مطمئن نیستم این خطوط بی جون تلفن که من و وصل می کنه به اون سر دنیا بتونه بهت بگه......)دلم واسه صدات تنگ شده دلم واسه آواز خوندنت تنگ شده! آبجیه خوش صدای من...!!!نمی شه به جای زیر آواز زدن واسه گنجشکای فرنگیه اونجا بیای اینجا و یه بار دیگه بزنی زیر آواز و بخونی نغمه ای برلب ها..........
دلم واسه ی حرفای منطقی ات تنگ شده واسه ی بی نهایت مرتب ومنظم بودنت واسه ی یه کم وسواسی بودنت...!
اولین بار که گفتی بهم: اونی که گفتم تایید شد دعا کن بقیه اش هم درست شه ما بتونیم بریم! هیچ وقت یادم نمیره از مدرسه اومده بودم لباسامو هنوز عوض نکرده بودم که بلندیه نه گفتم از سر نخواستن...!کی از ته دل می خواست که تو دور شی از ما ....!با این حال دعا کردم چون تو خواستی چون واسه ی تو این طوری بهتربود...وقتی تایید نهایی اومد بازم داشتم از مدرسه بر می گشتم سر کوچه بابا با یه لحنی که معلوم نبود خوشحاله یا ناراحت بهم گفت و رفت...تا خود خونه داشتم با یه بغض تو گلوم کلنجار می رفتم...همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد...بلیت...کارت عروسی...خرید یه عالمه لباس گرم وچمدون...چمدون با چندتا چرخ زیرش که صداشون توی اون همه شلوغیه سالن فرودگاه شنیده می شدو با تمام دور هایی که می زد داشت یه کسایی رو از ما دور می کردکه....من با یه عالمه دغدغه ای که ماه های آخر واسه کنکور داشتم بعضی وقتا سر حل مسئله های هندسه ام برگه ی چک نویسم پر می شد از قطره های درشت که کاغذ رو موج دار می کرد...........
دلم واسه ی بچگی هام و بچگی هات تنگ شده! اون وقتا که می رفتی مدرسه چادر سرت می کردی همین زنگ خونه رو می زدی می پریدم تو راه پله می گفتم سلام می گفتی سلام قلنبه گوشت و پیاز و دنبه....!!!میرسیدی و من می شدم واست یه چوب لباسی دستامو دو طرفم باز می کردم مانتو شلوارتو میذاشتی رو یه دستم چادرتو رو حلقه می کردی میذاشتی دور گردنم و مقنعه ات رو هم میذاشتی رو دست دیگه ام....
شبی که می خواستید برید من بازم به شیرین بودن ستاره ام پی بردم...!وقتی که غم یه دنیا رو دلم ریخته بود داشتم ناراحتی های کسی رو کم می کردم که با هیچ وزنه ای نمی شد مقدارش رو برابر دونست...شاید این باعث شد تا گریه رو تو گلوم خفه کنم تا لحظه ای که بغلم کردی...خواهراتو دو بار بغل کردی و بوسیدی تا یه مدت که معلوم نیست یه ساله دوساله یه ماهه یا چند ماه از بوسیدنشون سیر باشی!(اون لحظه بود که باید می گفتیم :به کجا می برد این امید مارا !!!!)ولی نمی دونستی که همین پات میرسه به جایی که باید از درش وارد بشی و دیگه حتی صورتشونم از پشت شیشه نمی تونی ببینی دوباره دلت تنگ می شه و دوباره شروع می کنی به بغل کردن وبوسیدنشون....وقتی که آخرین بوسه ات رو روی دستام زدی می خواستم به عالم و آدم بگم وایستید واسه ی یه لحظه ام که شده وایستیدوعقربه ها رو نگه دارید تا....این بار هم هیچ ساعتی تو دنیای من به حرف من گوش نداد تا دل من خوش بشه حتی به خواب موندنش... (هیچ وقت به اون اندازه نیازم به ساعت برناردو باور نکرده بودم!)
آبجی بزرگه از وقتی رفتی دیگه اتاق دیگه کمدها دیگه قفسه ی کتاب دیگه هیچ جا به نظم وترتیب قبل نیست حتی جای احساس و منطق من تو ذهنم تو فکرم...
دلم واسه ساز زدنت تنگ شده!یه روز وقتی داشتی با دقت تمام سنتور می زدی من و شیرین خواستیم قایمکی نقاشی تو بکشیم! اون وقتا فکر می کردم می تونم یه پیکاسو بشم با تعریفایی که حتی از خورشیدای رنگین کمونیه!من می کردی ...ولی نتونستیم چون پشتت بهمون بود و جز یه توده موی فرفری ریزو بلند چیزی نمی دیدیم... (از اون موهایی که حافظ همیشه دلش توش گیر می کنه ها!)سنتورت هنوز تو کمد اتاقه ولی جای سه تارت گوشه ی اتاق خیلی خالیه...
فردای شبی که رفتی سیل جمله های تکراریه جاش خالی نباشه رو سرم خراب شد....نمیدونستم می شد با این جمله های تکراری و همیشگی که هنوز که هنوزه خیلی ها از گفتنش به ماسیر نشدن یادم بره که رفتی که سرم شلوغه که چه قدر عقبم ازهمه...!به مدت یه ماه خواستم که نباشی خواستم که نبینم غم و دلتنگی رو تو صدا و چشم اطرافیانم و دلتنگیم واست توی یه هفته گنجید...بعد از اون یه ماه و چند روز انگار همه چی برگشت سر جای اولش واز اون روزا تا همین الان هنوزعادت نکردم به نبودنت به رفتنت به خواب های گاه و بی گاهم....!!!!!
خواستم که با یه متن بتونم خودمو از این همه حرف تلنبار شده رو دلم (که نمی شه به کسی گفت تا خدایی نکرده بغض های خفه شده تو گلوش نشه گریه...)توی این چند ماه ناقابل که یه عالمه اتفاق افتاد توش خلاص کنم ولی نشد!
صدای زنگ تلفن مییاد...بازم تویی...بازم جمله ی همیشگی "قطع کن!خودمون باهات تماس می گیریم!!!..".مثه اینکه باید به خطوط بی جون تلفن اکتفا کنم...و بگم بهش همه حرفای قابل گفتن و نگفتن رو تا بعد چند ثانیه تاخیر برسونه به گوش تو...وآخرشم یه خدا بیامرز به مخترع این خطوط بی جون بگم...
نمی دونم چرا وقتی درباره تو می نویسم این همه بچه میشم!!!!!شاید چون من تنها آبجی کوچیک کوچیکه ی توام...!!!

