![]() |
![]() |
|
|
سلام دوستان .من امروز مطلبی رو دارم واستون می نویسم که وقتی خوندم خیلی شک شدم .دوست داشتم همه این داستان که عین واقعیت رو بدونن وواسه همدیگه تعریف کنن تا همه بتونن این مردوبه معنای واقعی کلمه یا مفهوم انسان رو بشناسن. چون بال به بال عشق بستی تا هست جهان همیشه هستی سودا گر مرگ چندین سال قبل مردی روزنامه ی صبح را به دست می گیرد و در کمال حیرت و ترس شروع به خواندن آگهی در گذشت خود می کند !روز نامه ها به اشتباه مرگ او را گزارش کرده بودند .این مرد همچون همه ی انسان هایی که مایل به دانستن حرف مردم بعد از مرگشان هستند ،شروع به خواندن مطلبی تحت عنوان "سلطان دینامیت مرد"می کند.او با مشاهده این مطلب که او را "سوداگر مرگ"نامیده اند،یکه می خورد و بر خود می لرزد. او مخترع دینامیت بود و از راه فروش آن برای ساخت سلاح های مخرب ،ثروت سرشاری به دست آورده بود . اما از خواندن آن مطلب شدیدا تحت تاثیر قرار گرفته بود . آیا او به راستی می خواست که تحت عنوان "سوداگر مرگ"زبانزد مردم باشد ؟ درست در همان لحظه بود که نیرویی عظیم تر از نیروی مخرب دینامیت ،سراتا سر وجودش را فرا گرفت .آن ساعت ،ساعت گفتگویش با خویشتن خویش بود. از آن لحظه به بعد او همه ثروت و توان خود را وقف خدمتگزاران صلح و بهبود جامعه انسانی نمود .این مرد ، امروز نه به عنوان "سوداگر مرگ "که به عنوان بنیان گذاار جایزه صلح جهانی-آلفرد نوبل- مشهور است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 تیر1387ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط فائزه |
|
|
هر كسي گمشده اي دارد و خدا گمشده اي داشت هر كسي دو تاست وخدا يكي بود ويكي چگونه مي تو انست باشد؟ هر كسي به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست وخدا كسي كه احساسش كند نداشت. عظمت ها همواره در جستجوي چشمي است كه آنرا ببيند خو بي ها همواره نگران كه آنرا بفهمند و زيبايي همواره تشنه ي دلي است كه به او عشق ورزد وقدرت نيازمند كسي است كه در برابرش رام گردد وغرور در جستجوي غروري است كه آنرا بشكند وخدا عظيم بود و خوب وزيبا و پر اقتدار و مغرور اما كسي نداشت وخدا آفريدگار بود وچگونه مي توانست نيا فريند زمين را گسترد وآسمان ها را بر كشيد كوههابرخاستندورودهاسرازيرشدندودرياهاآغوش گشودندوطوفان ها برخاست وصاعقه ها در گرفت و باران ها وباران ها و باران ها... گياهان روييدند و درختان سر بهم دادندو مراتع سرسبز پديدار گشت و جنگل هاي خرم سر بر داشتند،حشرات بال گشو دندو پرندگان ناله برداشتندو ماهيان خرد سينه ي درياها را پر كردند. وقرن ها گذشت و مي گذشت ودرختان گونه گون،گلهاي رنگارنگ و جانوران "در آغاز هيچ نبود ،كلمه بود وآن كلمه نزد خدا بود"! و خدا يكي بود وجز خدا هيچ نبود وبا نبودن چگونه توانستن بود؟ وخدا بود و با او عدم بود. وعدم گوش نداشت. حرف هايي هست براي گفتن كه اگر گوش نبود نمي گوييم وحرف هايي هست براي نگفتن ،حرف هايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نياورند حرف هاي خوب و بزرگ و ماورايي همين هايند و سرمايه ي هر كسي به اندازه ي حرف هايي است كه براي گفتن دارد. حرف هاي بي قرار وطا قت فرسا كه همچون زبانه هاي بيتاب آتش اند كلماتش هر يك انفجاري را در دل به بند كشيده اند اينان در جستجوي مخا طب خويشند اگر يافتند آرام مي گيرند و اگر نيافتندروح را ازدرون به آتش مي كشندو هر لحظه حريقهايي دهشنا ك و سوزنده اي در درون برميافروزند وخدا براي نگفتن حرف هاي بسيار داشت درونش از آنها سر شار بود وعدم چگونه ميتوانست مخاطب او باشد؟ و خدا بود و عدم. جز خدا هيچ نبود در نبودن نتوانستن بود،با نبودن نتوان بودن وخدا تنها بود، هر كسي گمشده اي دارد،وخدا گمشده اي داشت... دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط فائزه |
|
|
هر قصه اي كه مي شنوم مرا يادتو مي اندازد.قصه ها زيادند.كتاب ها زيادند. نوشته ها زيادند.آدم ها زيادند.همه چيز زيادست ولي حرف ها كم.... هر حرفي كه مي شنوم مرا ياد تو مي اندازد .سكوت ها تو را فرياد مي كشند.نفس ها تورا در سينه حبس مي كنند كه مبادا از وجودشان برودي.وقلب ها مي ايستند وقتي كه تو در آن ها باشي. همه صداها بوي تو را دارند.همه لحظه ها نام تو را يدك مي كشندتا تو را ببينند .همه جا هستي و هيچ جا نيستي.واين همه تخيل من است براي حس كردنت،براي حس كردنم.براي ديدنت و براي ديدنم... حرف ها كم است ...حرف ها خيلي كم تر از آن است كه تو بشنوي كه تو بخواني... همه حرف ها چيزي را كم دارد... همه ي حرف ها آرامشي را كم داردو همه چيز تو را كم دارد...آن چيز كه تو را دارد،ديده نمي شود.آن چيز كه تو با اويي واو با تو، ديگر چيز نيست،كس نيست،حرف نيست،زنده نيست،مرده نيست، خا موش نيست،ساكن نيست،خواب نيست چون بيدار است.آن حرف كه تو را دارد،كم است.آن حرف كه تو را دارد حرف نيست وآن حرف كه تو را ندارد باز هم حرف نيست.حرف ها كم اند و تو زياد. حرف ها كم اند و باز تكرار مي شنود.حرف هاي كم زياد تكرار مي شنود.و همه گي تورا مي خوانند .تو را توصيف مي كنند. تو را صدا مي زنند. تو را لمس مي كنند.و وقتي تو را لمس مي كنند مي نويسندچون نمي توانند حرف بزنند.مي نويسند چون تو را ،آن لحظه هارا ،آن حس را ثبت كنندوتو ثبت نشدني هستي وتو زيبا ترين ثبت نشدني هستي كه ثبت كردنت زيباست.لذت بخش است. ثبت مي شوي وبعد مي شوي حرف...حرف هايي كه يكي اند با شكل هاي مختلف با خط هاي مختلف با زبان هاي زيادكه همگي يك زبانند وهر حرف گنجينه ايست از حس توصيف نا پذير لمس كردنت... و حرف هاي گنجينه اي كم ،زيادندچون تو براي ما زيادي.براي همه ما زيادي .و تو براي بندگانت تنها چيز كافي هستي...!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط فائزه |
|
|
امروز يه روز از ارديبهشت بود .مهم نيست چه روزي مهم اينه كه اين اتفاق فقط مي تونست توي يكي از روزاي اين ماه ،توي اين سال بيافته .كاش سخت نبود فكر كردن به اين كه... داستان امروز وامسال و اين ماه از اونجايي شروع مي شه كه من اومدم اين جا . تو اين مدرسه با اين آدماو...و همه داستان همينه .همه داستان،داستان مدرسه ي منه كه ازش متنفر بودم و حالا عاشقش شدم.اين داستان واسه من آشناست داستاني كه از اول آخرشو مي دونستم. ولي ... عاشق مدرسه مون شدم كه شايد ديگه ... .عاشق نيمكتاش .عاشق حياطش با 2-3 تا درخت توش. عاشق آيينه هايي كه تو سالن از هر طرف كه رد مي شي خود گمتو پيدا مي كني.يه بچه دبيرستاني خسته يا شاد گريون يا خندون و...و باز در همه حال زشت و بي ريخت.وشايدم تصوير كس ديگه اي روديدي كه از اون آيينه داره تو رو مي بينه وتو هم اونو. و تو اون براي چند لحظه اون قدر غرق در افكارتون هستين كه حتي برنمي گردين رو در رو هم ديگر رو ببينيد.ببينيد و لذت ببرين از با هم بودن از اين كه تو چشاي هم ذل مي زنين... وخلاصه عاشق اون به اصطلاح راهرو باريك بغل ساختمون كه دراز بود و حالا كوتاه شده(چون ديوار زدن).عاشق اونجا شدم چون خيلي وقتا اونجا چشام سرخ شدن از خنده گاهي هم از گريه.عاشق اونجا شدم چون يه خلوتگاه هميشگي بود واسه من .واسه من و كسايي كه اوناهم واسه من بودن وحالا... گريه هاشونو مي ديدم و سكوت مي كردم .حرفا شونو مي شنيدم و سكوت مي كردم.وشدم يه ديوار . يكي از ديواراي اونجا.و واسه اعلام وجودكلي اونجا روي يه آجر حكاكي كردم كه هر وقت به چنين روزي رسيدم برم پيششون.اونم ازم گرفتن همون جوركه چيزاي ديگه رو گرفتن... يه ديوار سيماني منواز تموم اون حكاكي ها دور كرد.حكاكي هايي كه وقتي مشغولشون بودم منو از يه نفر دور كرد.يه نفر كه دنبالم بود و پيدام نكردوقتي فهميد اونجا بودم...يادم نمي ياد.اونقدر ازش خاطره دارم كه اين يكي شو اصلا يادم نمي ياد.من عاشق 4تا چيزه بي جون شدم .در حالي كه اين همه چيزاي جوندار دور و ورمه .چيزايي كه باعث تمام عشقاي من شدن... عاشق چهار تا تيكه آجر. عاشق كلاس هاي مدرسه با دراي شكسته .عاشق طبقه چهارم .بالا ترين طبقه مدرسه كه هر چيزي مي توني توش پيدا كني. تو طبقه چهارم پنجره كلاس فقط به روي افق وا ميشه.هيچ ساختموني مانع ديدنه بالا سرت نميشه.تو طبقه چهارم آسمون بالا سرت نيست ،روبه رو ته. اون وقت واسه ي دعاكردن براي اينكه معلمت نياد، ماشين اش پنچرشه، امتحانش لغو شه ،دستگاه پيرينت مدرسه خراب باشه، خانوم انتظامي نگه بياد...واسمت تو رو صدا كنه .واسه دعا كردن واسه ي امتحان دوستت، ناراحتي هاش، غصه هاش، گريه هاش ديگه نيازي نيست سرتو بلند كني .اگه فقط چشماتو وا كني وروبه روتو ببيني ،مي توني ببينيش وهر چيزي روكه دوس داري ازش بخواي.ديگه نيازي نيست چشت به سقف كدر بالا سرت خيره شه.عاشق تخته ي سبز كلاسمون كه همه بهش مي گن تخته سياه.عاشق اون گچ هايي كه باهاشون زنگ تفريح رو مانتو بچه ها خط مي كشيم.عاشق نكته تستي هاي مريم...عاشق طبقه چهارمي شدم كه با يه سوت حمزه اي همه، حتي اونايي كه كلاسشون بالا نيست ميدون و ميان بالا.عاشق سوت رستگار كه اگه اون نباشه به هيچ ترفند ديگه اي نمي تونه اعلام وجود كنه بين بچه هايي كه همرنگ اونن وخيلي هاشون هم از اون بلندترن. عاشق طبقه چهارمي كه مطرب خونه ي بچه هايي كه از هرچي درسه خسته ان . مهم نيست خرخون باشن يانه.عاشق زنگ تفريح هايي كه با معلما ميگذره.ووقتي اونا ميرن طرح شادمان سازي قبل از امتحان يا تدريس حسابان فيزيك عربي...اجرا ميشه.عاشق گريه هايي كه به خاطر نمره اس.گريه هايي كه به خاطر خنده اس .عاشق بزن بكوبا، سرو صداها ،جيغ بچه ها ،صداي بچه اي كه مدام مامانشو صدا مي كنه... عاشق پشت بومي كه ورود ممنوعه ولي هر كي بخواد بره اونجا ، ميره.پشت بومي كه توش خيلي حرفا شنيده مي شه خيلي حرفا زده ميشه... عاشق راهرو هاي مدرسه، سالن اش كه هر زنگ پر بچه هايي كه حوصله ي حياط رفتن ندارن .روي زمين سرد گوشه سالن نشستن ميگن، مي خندن، دعوامي كنن، همديگر و بغل ميكنن ،از سروكول هم بالاميرن ميرقصن وشايد بعضي هاشون به يه نگاه چند دقيقه اي اكتفا كنن ... .عاشق بلند گوهاي مدرسه كه اولا فقط اعلام ميكرد هواپيما به مقصد مدرسه روي زمين نشسته و بچه ها مي تونن يه نفس راحت بكشن وحالا صداي كسي كه عاشق صداشم... تا به حال اين همه عاشق نشده بودم. _من كه گفتم همش خاطره ميشه! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط فائزه |
|
|
لحظه ي چشم وا كردن من از نخستين نفسگريه در دومين صبح ارديبهشت سي و هشت تا سي و هشت ارديبهشت پياپي پياپي! عين يك چشم بر هم زدن بود لحظه ي ديگر اما تا كجا باد؟ تا كي؟ با يه روز تاخير تولدت مبارك.يه دونه، يه دونه ديگه ام بنويسم. از تمام رمز و راز هاي عشق جز همين سه حرف جز همين سه حرف ساده ي ميان تهي چيز ديگري سرم نمي شود من سرم نمي شود ولي... راستي دلم كه مي شود! قيصر امين پور |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط فائزه |
|
|
صدا ،صداي چيست؟ يك صدا كه ناگهان شكاند اين سكوت را! ويك دفعه پراند هر چه بود و نيست را ويك پرنده را كه سخت زخمي است كه ... در آن صدا و دود ها دود مي شوند سرد و محو مي شوند يك نگاه و يك نفر .... وباز هم شب است رسم منحني به شكل دايره به رنگ زرد و سرخ آتش دان به مر كز زني كه مادر است ويك شعاع بي نهايت سياه شكل زندگي به روي دفتر زمان كه باز بوي دود مي دهد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط فائزه |
|
|
هوا باروني بود و همه جا تاريك.صداي هيچ كس شنيده نمي شد.چه اتفاقي افتاده بود؟هيچ كس جواب نمي داد .كسي نبود كه جواب بده .جواب بده به چي! به چه سوالي؟ به اين كه من كجام؟ اين جا كجاست؟اينها مهم نبودن تنها چيز مهم تنها يي بود. چرا هيچ كس نبود ؟ چرا هيچ كس با من اينجا نبود؟ از تنها بودن از تاريكي از سكوت هيچ ترسي نداشتم . تاريكي و سرما لذتي داشت كه تا به حال به اين قشنگي اونا رو لمس نكرده بودم.و حتي سوال هاي بي جوابم كه زود اونا رو فراموش ميكردم .تمام اينها حس خوبي بود از اتفاقي كه افتاده بود از اتفاقي كه قرار بود بيوفته ومن بدون اينكه از چيزي خبر داشته باشم خوشحال بودم ... صدام زدند .اونها را ديدم كه همهشون غريبه بودن ولي مي شناختم همه رو.همه ي اون غريبه ها رو ميشناختم كه ميگفتن بيا پيش ما روي كوه.كوه خاكستري بود با صخره هايي به رنگ شب. بالا رفتن سخت بود ولي خيلي طول نكشيد .رسيدم به اونهايي كه صدام كردن.خواستم برم نزديك تر كه زير پامو ديدم خالي بود خالي خالي.سياه بود. واسه ي يه لحظه ترسيدم از اين كه بيو فتم از اين كه به اونا نرسم .حتي از ترسيدن و اون هيجان هم لذت مي بردم... خواستم بپرم ولي پاهام كوتاه تر از اوني بودن كه اون فاصله روبا پاهام بپرم. هر چي سعي كردم نمي شد .اونا وايستاده بودن و تماشا مي كردن.از ميونشون يه پير مرد با مو هاي كاملا سفيد اومد لب پرتگاه.خيلي آشنا بود.دستشو درازکرد. دستشو گرفتم . پريدم يا پرواز كردم؟نمي دونم .وارد جمع تنگ شون شدم. خواستم لب پرتگاه وايستم به جلو هولم دادن.گفتن بايد روي اين سكو وايستي.با ترديد جلو رفتم. از سكو بالا رفتم .حالا اون غريبه ها رو خيلي راحت مي تونستم از بالاي سكو ببينم.هرچند هوا تاريك بود ولي رو به روم منظره قشنگي داشت .بي اختيار سرم رو به آسمون بلند كردم. يه باد خنك وزيد. گونه هام يخ كردن .چشم هامو بستم .خيلي نزديك بودم خيلي نزديك به موجودي كه... مي تونستم لمسش كنم با همه ي وجود .وبا تمام وجود روي ماه خدام رو بوسيدم ... من اون لحظه زيبا ترين لذت دنيا رو تجربه كردم. لذتي به اسم مرگ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط فائزه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
| پیوندها |
|
گنجشك لات (مينا،داداشيم) من خرم (نيلوفري) ساكن نباش(طاهره) آتيش پاره(شقايق) پريشادخت موفقيت |
|
RSS
|