تبليغاتX
ناگاه یک نگاه
 دلیل عکس های سوخته ات من ام!

من در این طرف لنز نشسته ام...من در فاصله کانونی مان نشسته ام تا تو لحظه ای در بی نهایتم بشینی و من تصویرت شوم!تصویرت شوم و تو شوم!آن وقت است که می سوزم و شعله ور می شوم از نورت از این همه فاصله ات از وجودت و از خودت!و آنوقت است که همه چی حتی عکس ات می سوزد!

من راضی ام باور کن که راضی ام به این بی نهایت تو! فقط لحظه ای باش ...بی نهایت من باش... حتی از آن طرف لنز!


پ.ن:لحظه ای می شود حسم!حسم می شود تو و می نویسم بی آنکه بخواهم فکر کنم!فکر کنم به تو!!!!این روزها حتی فکرت هم انکار می شود!!!!!!

ـ انکاری نیست وجود نداری بی نهایتم!

+ نوشته شده توسط فائزه در یکشنبه 25 دی1390 و ساعت 1:14 بعد از ظهر |
وقتی

            تمام زندگی

                    خلاصه می شود

                                  درون یک کلام

                                  دورن یک سلام...

وقتی

              تمام هست و نیست

                            خلاصه می شود

                                        درون یک نگاه...

وقتی

           تمام خاطرت

                          همین مداد قرمز است!


تمام می شوم

                 خلاصه می شوم

                                            درون یک هجای بی صدای آه....!!!

+ نوشته شده توسط فائزه در شنبه 29 مرداد1390 و ساعت 1:37 بعد از ظهر |
 یه شهر بزرگ-یه روز اردیبهشتی-بلندترین نقطه توی یه ساختمون :

هوا به اندازه دل من گرفته و من چند قدم با هوای آزاد پشت بوم فاصله دارم ولی نه می تونم دستامو باز کنم و غرق شم تو هوایی که بهاریه بهاریه!و نه می تونم حس خودکشی رو واسه هزارمین بار رو لبه پشت بوم لمس کنم!!!

از یه پنجره باز هوای جیره بندی شده داره بهم میرسه(هوای جیره بندی شده... غذای جیره بندی...احترام جیره بندی شده... محبت جیره بندی شده...!!!)

شیشه ی دری که نصف اش از آهنه و نصف اش شیشه داره واسم اشک می ریزه!و با نازو عشوه ی مثال زدنی خودش رو از اوج به پایین ترین نقطه و حواشی در آهنی میرسونه!همه چیز حتی طناب حتی آهن های به در نخور پشت بوم حتی سیمان ها و حتی سنگ ها دارن زیر این قطرات اشک خیس می شن و لذت می برن از همه چیز و تنها یک در با یه قفل کوچیک منو داره دور می کنه از این همه لذت و هیجان  و آرامش...آرامش زیر قطرات وحشیانه بارون!و این یعنی یه زندان...........!!!

یه زندان تو دل تنهایی هام ...یه زندان که واسم امنیت می یاره و جای امنیت خونه پدری رو می گیره!و چه وحشتناکه وقتی که یه زندان تو یه شهر بزرگ بشه تنها جای امن زندگی ات!

ابرا بالا سرم سنگینی می کنن.ابرای خودم!ابرای آسمون!

خونه های کبریتی حکم میله های زندون رو دارن برام!و سایه نیم رخ من با مژه های بلندش با نگرانی داره بهم نگاه می کنه!کم تر از  دو ماه در این زندان زنده گی کردم.تازه دو هفته کامل بهم مرخصی نوروزی دادن.امروز شهادته...!ابرا خاکستری ان و گاه گاهی با یه صدا و نور توشون آدمو می ترسونن!

وای یه قطره...یه قطره و یه قطره دیگه!

پنجره بالای سرم رو باز کردم و تو بی ربط ترین نقطه وایستادم ولی از همون پنجره و از همون دریچه یه قطره بارون خورد به دستم و یه قطره دیگه خورد به برگ کاغذم و حالا برگ ام پر قطره اس و این یعنی عدالت!بارون در زندون!

شیشه های پنجره اون قدر خیس و اشک آلودن که دیگه حتی میله های زندونم دیده نمی شن.وای خدای من...!درست شنیدم یا دارم اشتباه میکنم!یه صدای آشنا که این لحظه پر از عدالت رو به اوج خودش می رسونه...!یه صدا که رمزیه بین خودم و خودش...

موهام دارن تو باد با خودشون می جنگن و این جنگ چه لذت بخشه!جنگ موهای آشفته تو هوای بارونی!

تقریبا کاشی های زیر پام همشون خیس شدن.صدای آسانسور تو این لذت وصف نشدنی زندان رو یادم می یاره!

توی این زندان مملو از امنیت یه لحظه از همه چی ترسیدم از این شهر... از این صدا... از این باد ... از اینکه نکنه این اتفاق عدالتی بوده باشه بین کاشی های زیر پام و کاشی های پیاده روی بیرون زندان...از اینکه منی وجود نداشته باشه برای ...

و پنجره ای که داشت عدالت خدا رو (شایدبین من و بقیه زندونی ها) تقسیم می کرد رو بستم!

+ نوشته شده توسط فائزه در سه شنبه 28 تیر1390 و ساعت 12:30 بعد از ظهر |
بی تو

       یک روز

                فقط فاصله ها می خندند

با تو

     هر روز

             همه ساعت ها ثانیه اند


بی تو هر دریچه ای به روی رابطه

                                       به روی من

                                                    به روی ما

                                                     می شود یه قاب خالی و سیاه

                                                                                            در برابرم

بی تو یک روز

                 فقط

                    می توان زنده بود

                                         ولی

                                              زنده گی نکرد...!


 پ.ن:چه حالی میده از سایت دانشکده ای که عاشقشی آپ کنی!!!نمردیمو این روزارم دیدیم!

پ.ن:ممنون از همه دوستان و نزدیکانی که هنوز ما رو آدم حساب نمیکنن!!!امسالم تقریبا همه یادشون رفت ۵ اسفند رو بهم تبریک بگن!خیلی هام اصلن قبول ندارن که به ما هم باید تبریک بگن!بی خیال مهم اینه که من دارم از این محیط و آدما لذت می برم چه مهندس باشم چه نباشم!

پ.ن:اینم یه متن از درست پارسال همین روزا که حس و حال خاصی داشت واسه خودش!دلم واسه همه چی حتی تو تنگه! 

+ نوشته شده توسط فائزه در دوشنبه 9 اسفند1389 و ساعت 12:7 بعد از ظهر |

خبر خبر خبر(خبری به رنگ زندگی)

دوس داشتم این خبر رو با یه حس و حال دیگه تو یه موقعیت و زمان دیگه بگم!خبری که بیشتر از دو ماهه از ته دل داد نزدم تا اعلامش کنم!وحالا دارم به گلوم فشار مییارم و خودمو کنترل میکنم تا با آرامش نه تمام حرفمو حداقل نصفشو بتونم که بگم!

دو ماه و دو روزه که یه موجود دوست داشتنی وارد ذهنم فکرم زندگیم و از همه مهمتر خونواده ام شده!موجودی که با اومدنش خونمون و تا شعاع چند که نه بهتر بگم چند صد کیلومتری خونمون رو لرزوند!

موجودی که از همه یه سری خصوصیات و رفتارها رو گلچین کرده و شده یه موجود متفاوت از همه ما!

یه موجود که خونواده نه نفره ما رو به عدد دو رقمی رسوند و کرد ده نفره! (البته در مورد دهمین نفر خانواده نظرات متفاوتی وجود داره!)

یه موجود که هنوز که هنوزه نتونستم از نزدیک ببینمش بغلش کنم ببوسمش و بگم خاله کوچیکه قربونت بره...!(و معلوم نیس تو چه سال و ماه و روز و وساعت به یاد موندنی ای این اتفاق بیوفته!)

موجودی که جز قن قن کردن هیچ  چیز دیگه ای بلد نیس بگه که اگه بلد بود...!راستی هیچ دقت کردی تو بعد من اولین موجود کوچیک خونواده هستی!بالاخره نمردیم و یکی کوچیکتر از ما هم تو این جمع به وجود اومد!الان نزدیک نوزده سالی میشه که این مسئولیت رو به دوش میکشم و حالا با افتخار تقدیمش میکنم به تو!می دونم که دوش های مردونه ی تو تحمل مسئولیت های بزرگتر از اینم داره!تعریف های مامانت از بزرگ مرد کوچک خونش که این گفته ی منو ثابت میکنه!

سروش!فرستاده ای از طرف خدا!مغز بادوم مامان بابا!اومدنتو به این دنیای شلوغ و ...تبریک میگم!

ما کلی برنامه داشتیم واسه اومدنت گاو و گوسفند کمترینش بود!ولی از اونجا که شما آقا کوچولوی محترم عجول تشریف دارین همه برنامه هامون رو بهم زدید!حالا که فکر میکنم میبینم اجرا شدن یا نشدن هیچ کدوم از اون برنامه ها مهم نبود و نیس مهم تویی که با اومدنت یه موج جدید از زندگی و اتفاقای...وارد زندگی تکراری مون کردی و مهمتر از این موج تکان دهنده اینه که مثه آرامش بعد از طوفان آروم سالم و سر حال بغل آبجی من تو یه خواب ناز هستی!(بی معرفت دلتنگی خواهرم بس نبود تو هم بهش اضافه شدی؟!!)


+ نوشته شده توسط فائزه در شنبه 2 بهمن1389 و ساعت 2:18 بعد از ظهر |
درست پارسال همین موقع ها وقتی که رفتم دفتر ثبت نام یکی از کنکورهای آزمایشی چیزی دیدم یا بهتر بگم احساس کردم که هنوز که هنوزه بعد از گذشتن یه سال پر ماجرا فراموشش نکردم.اسم کنکور آزمایشی رو نمی گم(هر چند که میدونم خیلی ها که اینو بخونن می فهمن)چون نمی دونم قضاوتی که در موردشون می کنم درسته یا نه؟حتی نمی دونم دارم راجب اونا قضاوت می کنم یا جامعه یا خودم!!!

اون روز من به صورت مبهمی یه خانوم چادری رو دیدم که همراه دخترش واسه ثبت نام همون آزمون ها اومده بود.مادر وقتی حرف می زد ولوم صداش پایین ترین حد ممکن بود و دختر وقتی مادرش حرف می زد بی اختیار و بی وقفه دیوارای سفید اتاق رو بازرسی میکرد (انگارداشت خرابی هاولک های دیوار رو سر شماری می کرد)یاسرش پایین بود و داشت خاک های کفشش رو می شمرد.این چیزی یه که تو یه نگاه مبهم و گذرا یادم مونده به اشتباه یا درست!نه قیافه دختر یادمه نه مادرش.نه اون موقع جرات این رو داشتم که تو صورتشون نگاه کنم نه شاید هیچ وقت دیگه!!!

مسوول ثبت نام یه نفر بود و اتاق شلوغ.وقتی نوبت خانوم چادری شد که با صدای ضعیفی حرف می زد یه دفعه اتاق پر ازسکوت شد.انگار که هیچ کسی اونجا نیست.شاید ازخجالت شون بودو شاید از تنفر....!!!

مسوول ثبت نام:هزینه اش دویست هزارو...میشه

خانوم چادری:پدرش جانبازه

مسوول ثبت نام(با بی اعتنایی):چند درصد؟

خانوم چادری:...درست میگم نه؟(رو به دخترش) 

دختر:نه. ٪....!(انگار که پرسیده باشن امروز دمای هوا چند درجه است!)

مسوول ثبت نام به میز چوبیه زیر دستش که یه شیشه روش بود نگاه کرد.داشت دنبال یه عالمه برگه که زیر شیشه بود می گشت.با کنجکاوی نگاش کردم.مسوول زیر لب می گفت ۱۰  ۲۰  ۲۵  ۳۰....و روی یه برگه با انگشت شماره ها رو دنبال میکرد.یه دفعه بدون این که سرشو بالا بیاره گفت:...درصد تخفیف به شما داده میشه که هزینه کل براتون میشه۷۵ هزار تومن.(تازه متوجه شدم اون برگه درصد جانبازی و درصد تخفیف مخصوص به هر کدوم رو مشخص کرده....!!!)

خانوم چادری:من الان این مقدار پول رو نمی تون بدم میشه قسط بندی کنید؟

مسوول:خب این جوری باید برای ما چک بکشید به مبلغ...

خانوم چادری:نه من دست چک دارم نه پدرش

مسوول انگار که تازه متوجه حضور یه کسی تو اتاق شده باشه سرشو بالا گرفت.داشت فکر میکرد ولی انگار این یکی تبصره(نداشتن دسته چک)براش نه مشخص شده بود نه ازش اطلاعی داشت.از همکارش سوال کرد و توی اون سکوت وحشتناک تمام موضوع رو تعریف کرد.بعد چند لحظه فکر گفت:باید سفته پیش ما داشته باشید.هزینه کل چه قدر میشه؟

مسوول:۷۵تومن

همکار:باید سفته ی۱۰۰هزار تومنی پیش ما داشته باشید.

و رفت که به کارشون رسیدگی کنه و من وامثال من تو فکر این که معیارشون واسه تخفیف برای هر درصد جانبازی چیه؟!!درصدی که یه سازمان میگه ۸۰٪و اون یکی کمیسیون می گه ۰٪؟!!!(که انگار طرف جانباز خدادادی به دنیا اومده!!!)درصدی که جای یه خمپاره و گلوله تو بدن رقمش رو بالا پایین میکنه؟!!گلوله ای که تو یه مکان و توی یه موقعیت توی یه سنگر یکی اش می خوره تو قلب بغل دستی و میکندش یه شهیدو بچه هاش رو میکنه یتیم و تا آخر عمر به باباشون افتخار میکنن که شهیده و شاید درصد تخفیف براشون توی چنین جاهایی بشه ۱۰۰٪و اون یکی گلوله می خوره تو پای هم سنگریش و از خونریزی شدید قطع میشه و میشه جانباز چند درصد ی که واسه انجام هر کاری باید خودشو به آب و آتیش بزنه که دست آخر یه حقوقی داشته باشه و در به در دنبال درصد تخفیف از این سازمان اون سازمان باشه تازه اگه قبول کنن که...!!!آدمایی که بی چشم داشتی می خوان از یه قرون دو زار امکانات اینا استفاده کنن نه سوئ استفاده!(تازه اگه قبول کنن چنین امکاناتی شامل حالشون میشه!!)و تا آخر عمرشون فحش و بدو بیراه یه عده رو به جون بخرن که میگن جنگ تموم شده خیلی وقته تموم شده !!!تموم شده ولی هر روز داره به سیل جعیت میلیونی نون خوراش اضافه میشه!نون خور ایی که شاید وظیفه انتقال کمک های مردمی رو به ۲۰۰کیلومتری اون منطقه و اون شهر و اون ناحیه نداشتن...!!!

چه فرقی یه بین اونی که ۱۰۰٪تخفیف میگیره و اونی که ۴۰٪تخفیف می گیره یا بین اون و ۲۰٪ای یه؟!!غیر از اینه که تو یه خاک تو یه منطقه یه هوا یه سنگر نفس کشیدن؟!!میشه به همین راحتی با درصد جانبازی ترس شون رو ایمان شون رو دلتنگی هاشون رو تپش های قلب شون رو توهر لحظه و هر ثانیه ای که اونجا بودن رو سنجید؟آیا شهید بیشتر از جانباز ۸۰٪تو اون جنگ بهش فشار روحی و روانی و جسمی وارد شده و به ۸۰٪ای یه بیشتر از ۲۰٪ای یه؟غیر از اینه که همشون تو هوایی نفس کشیدن که احتمال شیمیایی  شدن شون یه اندازه بوده؟یکی خوش شانس بوده و این اتفاق براش نیفتاده و اون یکی بد شانس یا شاید تو جامعه ما بایدبرعکس اینو گفت!!غیر از اینه که همشون تو هوای ۶۰ـ۷۰درجه بالای صفر با یه پوتین با یه لباس با یه اسلحه جنگیدن؟!!این بی احترامی نیست؟بی احترامی به کسایی که تو اون شرایط تو اون هوا استشمام کردن و آب و غذایی رو خوردن که خیلی ها که خورده و نخورده الان دارن عین یه بت پرستیده میشن!!!

آدمایی که وقت و بی وقت دنبال درست کردن این مدرسه اون مدرسه به صورت آشکارو نهان تو مناطق محروم هستن و ادعای خیلی چیزاشون میشه به صورت علنی و با کمال خونسردی دارن به کسایی بی احترامی میکنن که شاید اگه نبودن کل ایران منطقه محروم بود.که شاید اگه نبودن....

شاید به خاطر همین بی احترامی هاس که خیلی هاشون شناخته نشدن واین آمار میلیونی یه سری آدم قلابی ان!(شایدم واقعی و راستکی.این یکی رو فقط خودشه که می دونه!!) کی فردا جوابگوی این بی حرمتی هاس؟کسی که اینا رو فرستاد؟(واقعا کسی اینا رو فرستاد؟!!)آدمایی که جایگاه اصلی اینا رو تو هر مکان و زمانی گرفتن؟!مسوولینی که هنوز فرق احترام و بی احترامی رو نمیدونن؟!آقایونی که رقم درصد جانبازی یا جانباز بودن یا نبودن تنها ملاک ارزش دادن به طرف مقابلشونه؟!یا من که می تونم تو چنین موقعیت هایی فقط دردم بیاد از این همه شرم گوش هام داغ بشن و صورتم سرخ بغض ام رو با چند بار قورت دادن آب دهنم کنترل کنم!منی که شاید فردا تنها چیزی که دارم بگم اینه که اون جایی که من زندگی می کردم نامش ایران بود ایرانی که....من و امثال منی که شاید تنها جوابمون اینه که تو جایی که برای خودم خانوادم تفکرم اعتقادم و از همه مهمتر وجودم ارزشی قائل نبودن چه جوری می تونستم نگران احترام و بی احترامی همون ملت به افرادی بشم که نه جزوشون بودم نه از قماش شون ونه لحظه ای تونستم بفهمم چی کشیدن تو اون سال ها و چی میکشن حالا از جامعه شون و از همه بدتر ملت شون ملتی که دوباره از من و امثال من پر می شه!!!

ولی آیااین جواب کافیه؟!!این درد کافیه؟!!این شرم این بغض این روی سرخ؟!!

پ.ن:از شعار دادن بدم میاد ولی احساس میکنم این متن کم از یه شعارطولانی نداشت!!!گاهی حرفای دلت همش میشه شعار حرفای عادی حرفای روزمره گاهی حتی احساسات هم میشه شعار!و این موقع اس که نمی تونی صدای دلت رو نشنوی و انگشتای دستت رو کنترل کنی که ننویسن...! 

+ نوشته شده توسط فائزه در شنبه 13 شهریور1389 و ساعت 12:30 بعد از ظهر |

سلام.حال همه ما خوب است.ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند.

با این همه اگر عمری باقی بود طوری ازکنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد ونه این دل ناماندگار بی درمان.......

تا یادم نرفته است بنویسم.حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود ...می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است...........

اما تو لااقل حتی هر وحله...گاهی...هرازگاهی...ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟

راستی خبرت بدهم!خواب دیده ام خانه ای خریده ام...بی پرده... بی پنجره... بی در... بی دیوار....

هی بخند...!!!

بی پرده بگویمت چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد!

فردا را به فال نیک خواهم گرفت.

دارد هین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه مان میگذرد...

باد بوی نام های کسان من می دهم!

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟!!

...جان؟!!نامه ام باید کوتاه باشد ...ساده باشد...بی حرفی از ابهام و آینه...از نو برایت می نویسم

حال همه ما خوب است ...اما تو باور نکن.....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

پ.ن:این متن با صدای فوق العاده شکیبایی تنها چیزایی بودن که می تونستن تنهایی منو تو اون اتاق صورتی پر کنن.که من یادم بره چه قدر اون لحظه تو اون اتاق با اون همه کتاب با وجود اون همه جونور ریزو کوچولو و موزی که گاهی بو های وحشتناک مزخرفی می دادن و با وجود یه عالمه دلسوزی که صلاح منو تو همه چی می دونستن الا خودم !!!... با وجود یه عالمه توجه...یه عالمه دوست...یه عالمه رفیق نیمه راه و همراه...باوجود یه عالمه فرمول...با وجود یه تیم منهدم شده ی توپ...باوجود یه...با وجود یه دنیا خاطره....وبا وجود یه آدمی که همیشه یه جمله اش به اندازه صدتا جمله ای که ممکن بود از صد نفربشنوم یاشایدم صدتاشو از یه نفر!!!بهم روحیه میداد...با وجود یه عالمه اس ام اس های به موقع و بی موقع ...با وجود آدمی که منو با این متن آشنا کرد که بگه من هستم تنها نیستی!حتی با وجود اون آدم  واون همه آدم ...من می خواستم با این متن یادم بره چه قدر تنهام تو اتاق صورتی...وقتی فهمیدم اونجا تو اون چاردیواری چه قدر تنهام که آرزو می کردم کنکور کارشناسی ارشد همزمان با کنکور کارشناسی گرفته بشه نه اینکه بهمن ماه!!!!!!کاش واسه آزادم مث آدم درس می خوندی!!!(یکی نیست اینو به خودم بگه!)

این متن تا ابد منو یاد یه آدم کم حافظه که ادعای برعکس این داره میندازه!!!!راستی چرا؟تا به حال بهش فکر نکرده بودم چرا منو یاد اون میندازه!!!چه قدر بده بعضی وقتا آدما واسه چراشون هیچ جوابی ندارن!!!حداقل در این مورد!!

+ نوشته شده توسط فائزه در یکشنبه 13 تیر1389 و ساعت 11:52 قبل از ظهر |
خیلی بهت سلام کردم سلام هایی که یه طرفه بود سلام هایی که دو ست نداشتم کسی ببینه کسی بشنوه! ولی الان می خوام یه سلامی کنم  که مطمئنم جواب داره نمی دونم دارم چی می گم نمی دونم دارم چی می نویسم تا چند ساعت پیش خوشبخت ترین و شاد ترین آدم روی زمین بودم ولی حالا......... نمی دونم انگار داره یه بغض کهنه دهن وا می کنه و منو تو یه عالمه قطره می بلعه قطره هایی که هنوز بغض ان! نمی دونم چی می خوام!!! تا الان فقط تو بودی و یه عالمه آرزوهای بلند و دور از دسترس ولی حالا که همشون قابل دسترس ان.............

 وااااااای نه نمی خوام گریه کنم دارم فشار زیادی به خودم و اون گلو نترکیده ی لعنتی می دم! واااای خدا نه حداقل اینجا نه!! واسه اولین باره که دارم هر چی به ذهنم و این دستای همیشه نویسنده ام (برای تو) می رسه رو می نویسم و به همه عالمو آدم نشون می دم!

 نمی دونم .............ففقط تمرکز می خوام!!! لعنتی این همه مدت تمرکز کردی که وقتی اسمشو می شنوی و رو دیوارای خیابون می بینی گریه ات در نیاد ولی هنوزم .....!حتی حالا....!حالا که.........!!!همیشه با عقلت زندگی کردی حتی حالا حالا که دیگه تویی و یه منطق کهنه و یه وجود منتظر و یه قلب...........تو اوج فراموشی !!!خدایا این چی بود دیگه بعضی وقتا با این کارات.................!حتی نمی دونم به تو چی باید بگم حتی نمی دونم به ماه همیشه عاشقم چی باید بگم!(ماه و که یادته رفیق نیمه راه)...........حتی..........تو تموم این سالا قولمونو یادم نرفت قولی که یه درخت که حتی ریشه هاشم الان زنده نیست موندگارش کرد(:بچه ها بیاین بهم قول بدیم هیچ وقت از هم جدا نشیم...................)این جمله ای بود که گفتی وچند ماه بدش غیبت زد!غیبتی که هیچ وقت با هیچ دلیلی موجه نمی شه! آخه لعنتی.............!این شعری یه که مصدق روزه تولدت گفته !موقعی که حتی به دنیا نیومده بودی ولی یادآور تمام انتظار های من و زیبا ترین دیالوگ تو (:من دارم دربه در دنبالش می گردم)

عهد من و تو را پیوند جاودانه مهری است در نهان

پیوند جاودانه ی ما نا گسسته باد

تا آخرین دم از نفس واپسین ما این عهد بسته باد

دلم خیلی پره دوست دارم بازم بنویسم ولی.....

 

پ ن۱:و در آخر یه تشکر مخصوص و خاص از خوش خبر ترین آدم روی زمین

زمینی که من پامو روش میذارم و با چشمای خودم می بینم.و حس می کنم اونی که همیشه منو غافل گیر می کنه تو اوج فراموشی تو اوج تنهایی تو اوج................

خدا جون دوست دارم یه دنیا...............

پ ن۲:حالا که پیدات کردم .........چی باید بهت بگم...................!!!!! 

پ ن۳:من خیلی خوشحالم که علم این قدر پیشرفت کرده............هوراااااااااااااا(اینم ربط عنوان فیس بوک به متن)

+ نوشته شده توسط فائزه در جمعه 20 آذر1388 و ساعت 7:38 بعد از ظهر |

از آبجی کوچیکه به تویی که...

خواستم که با چندتا نقطه خلاصه کنم هر چی اسم و عنوان و خصوصیتی که به یادم مییاد وقتی اسمتو می شنوم یا میبینم بین یه عالمه شعرو غزل ولی...(دیدم بازم باید واست نقطه چین بزارم مثه حالا........)نمی شه ۱۸ سال زندگی کردن با تو رو تو چندتا نقطه که واسه ی تو بی معنی و واسه من یه دنیا معنی خلاصه کرد.خواستم تو چندتا نقطه بگم چه قدر دلم واست تنگ شده دیدم بازم نمی شه...نمی دونم این چند روزه چم شده که فقط تویی .......شاید چون بعد از این سه ماه که رفتی واسه اولین باره که به خودم اجازه دادم دلم واسه آبجی بزرگم تنگ شه!آبجیه من دلم برات یه ذره شده دلمون برات یه ذره شده! ما هیچ وقت به خودمون اجازه نمی دیم تلفنی بگیم چه قدردلمون واست تنگه!(هر چند که مطمئن نیستم این خطوط  بی جون تلفن که من و وصل می کنه به اون سر دنیا بتونه بهت بگه......)دلم واسه صدات تنگ شده دلم واسه آواز خوندنت تنگ شده! آبجیه خوش صدای من...!!!نمی شه به جای زیر آواز زدن واسه گنجشکای فرنگیه اونجا بیای اینجا و یه بار دیگه بزنی زیر آواز و بخونی نغمه ای برلب ها..........

دلم واسه ی حرفای منطقی ات تنگ شده واسه ی بی نهایت مرتب ومنظم بودنت واسه ی یه کم وسواسی بودنت...!

اولین بار که گفتی بهم: اونی که گفتم تایید شد دعا کن بقیه اش هم درست شه ما بتونیم بریم! هیچ وقت یادم نمیره از مدرسه اومده بودم لباسامو هنوز عوض نکرده بودم که بلندیه نه گفتم از سر نخواستن...!کی از ته دل می خواست که تو دور شی از ما ....!با این حال دعا کردم چون تو خواستی چون واسه ی تو این طوری بهتربود...وقتی تایید نهایی اومد بازم داشتم از مدرسه بر می گشتم سر کوچه بابا با یه لحنی که معلوم نبود خوشحاله یا ناراحت بهم گفت و رفت...تا خود خونه داشتم با یه بغض تو گلوم کلنجار می رفتم...همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد...بلیت...کارت عروسی...خرید یه عالمه لباس گرم وچمدون...چمدون با چندتا چرخ زیرش که صداشون توی اون همه شلوغیه سالن فرودگاه شنیده می شدو با تمام دور هایی که می زد داشت یه کسایی رو از ما دور می کردکه....من با یه عالمه دغدغه ای که ماه های آخر واسه کنکور داشتم بعضی وقتا سر حل مسئله های هندسه ام برگه ی چک نویسم پر می شد از قطره های درشت که کاغذ رو موج دار می کرد...........

دلم واسه ی بچگی هام و بچگی هات تنگ شده! اون وقتا که می رفتی مدرسه چادر سرت می کردی همین زنگ خونه رو می زدی می پریدم تو راه پله می گفتم سلام می گفتی سلام قلنبه گوشت و پیاز و دنبه....!!!میرسیدی و من می شدم واست یه چوب لباسی دستامو دو طرفم باز می کردم مانتو شلوارتو میذاشتی رو یه دستم چادرتو رو حلقه می کردی میذاشتی دور گردنم و مقنعه ات رو هم میذاشتی رو دست دیگه ام....

شبی که می خواستید برید من بازم به شیرین بودن ستاره ام پی بردم...!وقتی که غم یه دنیا رو دلم ریخته بود داشتم ناراحتی های کسی رو کم می کردم که با هیچ وزنه ای نمی شد مقدارش رو برابر دونست...شاید این باعث شد تا گریه رو تو گلوم خفه کنم تا لحظه ای که بغلم کردی...خواهراتو دو بار بغل کردی و بوسیدی تا یه مدت که معلوم نیست  یه ساله دوساله یه ماهه یا چند ماه از بوسیدنشون سیر باشی!(اون لحظه بود که باید می گفتیم :به کجا می برد این امید مارا !!!!)ولی نمی دونستی که همین پات میرسه به جایی که باید از درش وارد بشی و دیگه حتی صورتشونم از پشت شیشه نمی تونی ببینی دوباره دلت تنگ می شه و دوباره شروع می کنی به بغل کردن وبوسیدنشون....وقتی که آخرین بوسه ات رو روی دستام زدی می خواستم به عالم و آدم بگم وایستید واسه ی یه لحظه ام که شده وایستیدوعقربه ها رو نگه دارید تا....این بار هم هیچ ساعتی تو دنیای من به حرف من گوش نداد تا دل من خوش بشه حتی به خواب موندنش... (هیچ وقت به اون اندازه نیازم به ساعت برناردو باور نکرده بودم!)

آبجی بزرگه از وقتی رفتی دیگه اتاق  دیگه کمدها دیگه قفسه ی کتاب دیگه هیچ جا به نظم وترتیب قبل نیست حتی جای احساس و منطق من تو ذهنم تو فکرم...

دلم واسه ساز زدنت تنگ شده!یه روز وقتی داشتی با دقت تمام سنتور می زدی من و شیرین خواستیم قایمکی نقاشی تو بکشیم! اون وقتا فکر می کردم می تونم یه پیکاسو بشم با تعریفایی که حتی از خورشیدای رنگین کمونیه!من می کردی ...ولی نتونستیم چون پشتت بهمون بود و جز یه توده موی فرفری ریزو بلند چیزی نمی دیدیم... (از اون موهایی که حافظ همیشه دلش توش گیر می کنه ها!)سنتورت هنوز تو کمد اتاقه ولی جای سه تارت گوشه ی اتاق خیلی خالیه...

فردای شبی که رفتی سیل جمله های تکراریه جاش خالی نباشه رو سرم خراب شد....نمیدونستم می شد با این جمله های تکراری و همیشگی که هنوز که هنوزه خیلی ها از گفتنش به ماسیر نشدن یادم بره که رفتی که سرم شلوغه که چه قدر عقبم ازهمه...!به مدت یه ماه خواستم که نباشی خواستم که نبینم غم و دلتنگی رو تو صدا و چشم اطرافیانم و دلتنگیم واست توی یه هفته گنجید...بعد از اون یه ماه و چند روز انگار همه چی برگشت سر جای اولش واز اون روزا تا همین الان هنوزعادت نکردم به نبودنت به رفتنت به خواب های گاه و بی گاهم....!!!!!

خواستم که با یه متن بتونم خودمو از این همه حرف تلنبار شده رو دلم (که نمی شه به کسی گفت تا خدایی نکرده بغض های خفه شده تو گلوش نشه گریه...)توی این چند ماه ناقابل که یه عالمه اتفاق افتاد توش خلاص کنم ولی نشد!

صدای زنگ تلفن مییاد...بازم تویی...بازم جمله ی همیشگی "قطع کن!خودمون باهات تماس می گیریم!!!..".مثه اینکه باید به خطوط بی جون تلفن اکتفا کنم...و بگم بهش همه حرفای قابل گفتن و نگفتن رو تا بعد چند ثانیه تاخیر برسونه به گوش تو...وآخرشم یه خدا بیامرز به مخترع این خطوط بی جون بگم...

نمی دونم چرا وقتی درباره تو می نویسم این همه بچه میشم!!!!!شاید چون من تنها آبجی کوچیک کوچیکه ی توام...!!!

+ نوشته شده توسط فائزه در پنجشنبه 12 شهریور1388 و ساعت 2:0 بعد از ظهر |
خیلی وقته دلم واسه این شعر لک زده.نمی دونستم نوشتنش اینجا می تونه دردی از اون همه درد ...کم کنه یا نه .فقط می دونم دلم یه عالمه واسه عمران و شعراش تنگه...قبلنا مثه یه داروی بی هوشی اثر می کرد تا...ولی حالا رو نمی دونم !!!خیلی از اون وقتا واز اون حرفا می گذره...... و حالا همه چی رفته.حتی تو...!!!وتنها یادگاراون روزا وتنها یادگار تو این شعره که مونده نمی دونم اگه اینم نبود باید چی کار می کردم...

من پس ازمدت ها

فرصتی یافته ام

تا کمی گریه کنم

وبه تنهایی خود فکر کنم

همه تنها هستیم

هر چه با همدیگر

                           تنهاتر

گرد هم جمع شدی

تا به تنهایی خود عمق دهیم.

جمع ما تنهایان

جمع ما تنهایی هاست

وچه وحشتناک است.

من پس از مدت ها

فرصتی یافته ام

تا به تنهایی خود فکر کنم

وبه تنهایی تو

                        که چه آسان رفتی...

+ نوشته شده توسط فائزه در شنبه 17 مرداد1388 و ساعت 8:37 بعد از ظهر |
...

عشق رابه مدرسه بردندتا کتک بزنند.

تنهادوست عشق در مدرسه درس هندسه بود.

ازشیمی فقط زاج سبز به یادش ماندوازفیزیک هرگزهیچ نفهمید.

عشق را به دانشگاه بردند تا کافر شود.

وقتی دکتر شد...مادرش مرد.

به جای گریه کردن منطق خواند...نتیجه از صغری ها و کبری ها درد بی دلیلی شد در دل عشق.

میل به برگشتن داشت.

از هر کوچه ای که می رفت به خانه ی مادریش نرسید.

وقتی فیلسوف شد به سوی هر گلی رفت آن گل پژمرد.

عشق خدا را خواست.

واز هر طرف که می رفت به صورت خود برمی خورد.

عشق را در برابرآیینه بردند تا خود را به یاد آورد.

در آیینه 

             کودک پیری می گریست.

                                           حسین پناهی(از نمایش نامه چیزی شبیه زندگی)

+ نوشته شده توسط فائزه در یکشنبه 4 مرداد1388 و ساعت 10:56 قبل از ظهر |